تبليغاتX
> گریه در رگبار

گریه در رگبار

دوست دارم....؟

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت19:50توسط غزل | |

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت19:3توسط غزل | |

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت19:0توسط غزل | |

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت14:49توسط غزل | |

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت14:46توسط غزل | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت16:56توسط غزل | |

مي کشم همراه او زين شهر غمگين رخت

مردمان با ديده ي حيران زير

لب آهسته مي گويند

دختر خوشبخت

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت16:48توسط غزل | |

گمشده 

مي روم...اما نمي پرسم ز خويش

ره کجا...؟"منزل کجا...؟مقصود چيست؟

بوسه مي بخشم ولي خود غافلم

کاين دل ديوانه را معبوده کيست

(او)چو در من مرد ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتي ديگر گرفت

گويا شب با دو دست سرد خويش

روح بيتاب مرا در بر گرفت

آه...آري...اين منم...اما چه سود

(او)که در من بود ديگر نيست نيست

مي خروشم زير لب ديوانه وار

(او) که در من بود آخر کيست کيست؟

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت10:38توسط غزل | |


هر شب به قصه دل من گوش مي کني
فردا مرا چو قصه فراموش مي کني

        غزل


چون سنگها صداي مرا گوش مي کني

سنگي و ناشنيده فراموش مي کني

رگبار نو بهاري و خواب دريچه را

از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي کني

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگهاي مرده هم آغوش مي کني

گمراه تر ز روح شرابي و ديده را

در شعله مي نشاني و مدهوش مي کني

اي ماهي طلايي مرداب خون من

خوش باد مستي ات که مرا نوش مي کني

تو دره ي بنفش غربي که روز را

بر سينه مي فشاري و خاموش مي کني

در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سايه از چه سيه پوش مي کني؟

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت11:36توسط غزل | |

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت15:18توسط غزل | |

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت10:51توسط غزل | |

من  از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاريکي

و از نهايت شب حرف ميزنم

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار

ويک دريچه که ازآن

به ازدحام کوچه ي خوشبخت بنگم

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت10:34توسط غزل | |

پرنده مردني است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست کشيده ي شب مي کشم

چراغهاي رابطه تاريکند 

چراغهاي رابطه تاريکند

کسي مرا به  آفتاب

معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنيست


 

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت9:28توسط غزل | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت15:28توسط غزل | |

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت8:54توسط غزل | |

ديروز امروز فردا .آخه کي اين روزها تموم ميشن تا کي بايد صبر کنم تا بميرم ديگه خسته شدم از اين

زندگيه تکراري هر روز که از خواب بيدار ميشم انگار از روز قبل بدتر ميشه از زندگيم خسته شدم

خب من چرا مثل بقيه زندگيم نيست مثل بقيه بخيال اين دنيا بشم و به شادي بگذرونم و به هيچي

  فکر نکنم و به اين دنيا بخندم. نه انگار من مثل اين مردم نيستم  با همشون فرق دارم منم که رنج

ميکشم از اين دنيا. منم که روزهام هي تکرار ميشن آره منم که تو اين دنيا همدمي ندارم.باشه  من صبر مي کنم

روزي که خيلي دور نيست ميرم اون دنيا تا همه از دستم راحت بشن  از کار هاي تکراريم که اونهارو ميرنجوندم

اميدوارم منو ببخشين   آخه ديگه مي خوام کسي ازم ناراحت نباشه مخصوصا.................    نه اسمشو نميگم

ميدونم خودش ميدونه که باهاشم عزيزم منو ببخش اگه اذيتت کردم خب بجاش راحت ميشي که من مردم و نمي تونم

باهات صحبت کنم  من ميرم به خاطره خودم و به خاطره خودت. خدا کنه تو اون دنيا روزهام برام تکرار نشن کسي هم باشه که

همدمم بشه و بهم دروغ نگه چون اون موقعست که فکر

مي کنم من بي خودي بوجود اومدم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت16:38توسط غزل | |

امروز همه جا سرده و تاريک مثل بعد از ظهرهاي پاييز دلم مي گيره

 وقتي باد مي ياد و برگي رو با خودش مي بره چشمام به آسمون خيره مي مونه

حتي ماه هم نيست. هيچ صدايي نمي ياد جز صداي نفسهاي خودم

که هر لحظه تندتر ميشه. منتظرم تا از اون طرف جاده کسي بياد يکي

که وقتي به چشماش نگاه مي کنم ترديد و دودلي نباشد.

امروز همه جا خيلي سرده انگار وسط بهار دوباره زمستون اومده ازش بدم مياد

دنبال يک عشق مي گشتم نمي دونم پيداش کردم يا نه آخه يه چيزي مثل عشق

اومد شايد هم به نام عشق بود ولي هر چي بود گم شد ديگه تو دلم هر چي مي گردم

اثري ازش نيست شايدم کسي دزديده باشه مهم نيست چه اتفاقي افتاده براش
    
  مهم اينه که منو تنها گذاشت
       

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت15:23توسط غزل | |

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت11:50توسط غزل | |

you are the reason i live the reason my heart

 

keeps beating you are the only one for me

 

and that's the way it will always be

 

تو دلیل من برای زندگی هستی دلیل تپش قلب

 

من .تو همه کس من هستی وتا ابد این چنین خواهد بود.

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت11:41توسط غزل | |

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت9:17توسط غزل | |